تبلیغات
آخرین سنگر سکوته - داستان عشق فاطمه و محمد


آخرین سنگر سکوته

  سلام دوستان خوب خودم ...

ممنونم بابت نظرات و پیشنهاداتون ...واقععا ازتون مچکرم ...

یه عذرخواهی به همتون بدهکارم بابت اینکه یه مدتی خاموش بودم ...

اما بی تفاوت نبودم ... باهاتون حرف میزدم و نظرات رو هم تایید می کردم ...

ممنونم بابت ارسال داستاناتون ...

+ داستان فاطمه عزیز رو گذاشتم ...

فاطمه جان امیدوارم خدا بهت صبر بده و بهترین ها رو برات رقم بزنه.

و اینکه بهت توانایی بده برای بزرگ کردن فرزندت ...

آمین ...

 


♡בرבو בلهاے عـــآشقانه♡

" خدایا به آنان که ادعای عاشقی دارند بیاموز بزرگترین گناه شکستن دل آدمیست "

سلام گلم میخوام داستان عشقمو برات بگم...

برو واسه همه بنویس ک من عاشق بودم خیلی دوستش داشتم

ولی چ فایده وقتی ادمای نامرد اجازه ندادن....... 

منو محمد تو مسیر مدرسه باهم دوست شدیم...سه سال دبیرستانم رو تو مدرسه...

میخوندم اونم دانشجو بود هرروز دم مدرسه منتظر من بود

با هم میرفتیم خونه اون عاشقم بود  همش بهم میگفت عروسک یه عشق واقعی داشتیم

اون همه خانوادش میدونست ولی من فقط مامانم میدونست

و دختر عموم و خالم همین ی روز بدون هیچ خبری اومد  دم خونمون زنگ زد بیا پایین رفتم تو ماشین دیدم

حالش خوب نیس . دست گزاشتم رو سرش پیشونیش سرد سرد بود دستاشو گزاشته بود

پشت سرش یهو دستشو کشیدم  دیدم داره مثل ابشار خون میزنه بالا پریدم پشت فرمون

و رفتم بیمارستان چ شبی بود اونشب بیمارستان و گزاشتم روسرم همه درداشونو یادشون رفته بود

و منو اروم میکردن دکتر اومد . گفت خانوم اروم باشین خیلی ساده گفت ایشون مبتلا ب سرطان هستن.

  ای خداااااااااااااااااااااااا چرا اینکارو باهام کردی؟

همون جا بیهوش شدم فرداش منو محمد با هم ب هوش اومدیم.  با سرم تو دستم دویدم

تواتاقش خوابیدم روسینشو تا ی ساعت اشک ریختم یعنی میشد؟

من عشقم بمیره؟

ن باورم نمیشد خلاصه تو این 6 ماه حیاطش باهم ازدواج کردیم

  صاحب ی نی نی شدم ک پدر نداره تنها بزرگش کردم برامون دعا کنین .


نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 12:49 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |


:قالبساز: :بهاربیست:



ستاره های نوجوان - آتلیه عکاسی - فایاکس | جدی - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ