تبلیغات
آخرین سنگر سکوته


آخرین سنگر سکوته

  سلام دوستان خوب خودم ...

ممنونم بابت نظرات و پیشنهاداتون ...واقععا ازتون مچکرم ...

یه عذرخواهی به همتون بدهکارم بابت اینکه یه مدتی خاموش بودم ...

اما بی تفاوت نبودم ... باهاتون حرف میزدم و نظرات رو هم تایید می کردم ...

ممنونم بابت ارسال داستاناتون ...

+ داستان فاطمه عزیز رو گذاشتم ...

فاطمه جان امیدوارم خدا بهت صبر بده و بهترین ها رو برات رقم بزنه.

و اینکه بهت توانایی بده برای بزرگ کردن فرزندت ...

آمین ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 12:49 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

دختر: شنیدم داری ازدواج می کنی .. مبارکه ..

خوشحال شدم شنیدم..

پسر: ممنون ، انشالله قسمت شما..

دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟

پسر: چی می خوای؟

دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

پسر: چرا؟

میخوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟

دختر: نه.. !!

آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن..

می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم...!


نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 09:02 ق.ظ توسط سعید کرمی نظرات | |





خیره میشه به کوچه ها

پنجره ی اتاقم

خیره میشم به پنجره

گریه میادسراغم

چه بی بهونه اومدی

چه بی بهونه رفتی

بااون چشایه عاشقت

منونشونه رفتی

فاصله هانمیتونن توروازم بگیرن

بایدروزایه بدمون یکی یکی بمیرن

فکرمیکنم کنارم به فکرتم شبو روز

پنجره هاهم میدونن که چشم براتم هنوز

گذشته هامیگذرنو

خاطره هامیمونه

منو به تو

تورو به من

دوباره میرسونه...



نوشته شده در سه شنبه 4 تیر 1392 ساعت 01:04 ق.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

نمدونم چرا ، شاید هم میدونم چرا  ولی خودمو زدم  به کوچه خاکی …تو طول روز  اتفاق های جور واجور برام افتاد بعضی خوب و بعضی بد ، نمی دونم مقصر کی بود  یا شاید هم می دونم و خودمو زدم  باز به کوچه خاکی ،ولی اینو خوب می دونم که خیلی غمگینم نمی دونم این یکی رو چرا نمی تونم به کوچه خاکی بزنم …غمگینم مثل زنی که بعد از نه ماه انتظار میشنوه بچش مرده …مثل مادری که تک پسرش هیچوت از سربازی برنگشت…مثل بچه ای که توی خیابون شلوغ گم میشه…مثل کسی که تو رابطه همه چی رو از دست داد و طرفش فقط دست داد…غمگینم مثل حال الان خودم!؟


نوشته شده در دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 11:29 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |




توباخیال راحت عاشقی کن

نه انگارکه دارم آزارمیبینم

اگه بگم نمیخوامت دروغه

چطورمن توروتواین وضع ببینم

توکه بامن کم وکسری نداشتی

نذاشتم حتی غم هامم ببینی

توروازجونودل خواستم نبینی که

بری پیش کس دیگه بشینی

نمیخوام عکستوازتواتاقم بردارم

میدونم که هنوزفکرمنی خبردارم

رولج بازی نگوکه باکسی قراردارم ,

بجرم خواستنت آوارم نکن

دلم که باتوا بیزارم نکن

جواب خوبیام نذاربدی بشه

دلم توحسرتت خودش رومیکشه

نمیخوام عکستوازتواتاقم بردارم

میدونم که هنوزفکرمنی خبردارم

رولج بازی نگوکه باکسی قراردارم...




نوشته شده در دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 11:17 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |



غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت

صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت

ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت

به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت

اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت

زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت



نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 09:30 ق.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین وچشمش به خراشیدگی كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( !دوستت دارم پدر)


http://cdn-wac.emirates247.com/polopoly_fs/1.479027.1350283614!/image/608028853.jpg

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 09:00 ق.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

خیلی حالش خراب بود

از زمین و زمان بریده بود

رفتم تو زندگیش.....

خیلی طول نکشید که حالش خوب شد

تشکر کرد و رفت!

**********

خدایــــــــــــــــــــــــا

هیچ تنهایی رو اونقدر تنها نکن که به هربی لیاقتی بگه :

عشقم.....

**********

ساعت که زنگ می زند

مدام به این فکر می کنم که تو از ساعت هم کمتری !؟

**********

بعضی زخمها رو باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی

بعضی زخمها ، باید باقی بمونن تا هیچوقت راهت رو گم نکنی . . .

**********

دوسش دارى؟

حس خوبیه همیشه کنارته؟

باکدوم اسم قشنگ صداش میکنى؟

تاحالاسرتوگذاشى روشونش بگریى؟

تاحالاازین ک همیشه کنارت بوده تشکرکردى؟

چن بارناراحتش کردى؟

دادزدى بگى دوست دارم؟

تاحالابدیتوخواسه؟

دارى بش میفکرى “خدا”رومیگم.

**********

سه چیز را هرگز فراموش نکن :

۱ . به همه نمی توانی کمک کنی

۲ . همه چیز را نمی توانی عوض کنی

۳ . همه تو را دوست نخواهند داشت . . .

**********

کشک..!

عشق های امروزی راچشیده ای دلبندم؟؟

طعم کشک میدهند!!

عشق های امروزی سراپا ادعایند،گل من !!

فرهادهم اگربود،بجای کندن بیستون، مخ میزداحتمالا!!

شیرین هم دیگرشیرین نبود!!دیگر صدای تیشه نمی پیچیددرشهر..!

احتمابوق اشغال تلفن همراهش گوش راکر میکرد!!!

طفلک عشق…

چقدر زجرمیکشد ازاین شیرین و فرهادهای قلابی!..،

**********

آموخته ام که خدا عشق است وعشق تنها خداست،

آموخته ام که وقتى ناامید میشوم خدا با تمام عظمتش

عاشقانه انتظار میکشد دوباره به رحمت او امیدوار شوم،

آموخته ام اگر تاکنون به آنچه خواستم 
نرسیدم

خدا برایم بهترش را در نظر گرفته،

آموخته ام که زندگی دشوار است ولی من از آن سختترم!
**********
زمستان بود هوا بسیار سرد

کلاغ دیگر غذایی نداشت که به جوجه هایش دهد

او شروع به کندن تکه های بدن خود کرد و

آنها را به جوجه هایش داد تا از گرسنگی نمیرند

زمستان تمام شد وکلاغ از شدت درد مرد

در این هنگام جوجه هایش گفتند

خوب شد مرد خسته شدیم از خوردن غذای تکراری.

این است رسم روزگار ...
**********


نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392 ساعت 11:18 ق.ظ توسط سعید کرمی نظرات | |


http://manvsdebt.com/wp-content/uploads/2009/09/SimplifyYourFinancialLife.jpg

http://img4up.com/up2/79368773060063468897.jpg


یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی ، الهی بمیری

اگه دوسم نداشته باشی ، غیر من کسی رو داشته باشی ، الهی بمیری

بعدش برات نوشتم،همه رو دروغ نوشتم ، خودم بمیرم

اگه تو یه روز خواسته باشی که من دوست نداشته باشی ، خودم بمیرم

برات بمیرم

برات بمیرم

نبینی قهر خدا رو ، بدی های روزگارو

الهی نبینی الهی نبینی

وقتی تو چشمات زل می زنم

با غم نگات فال می زنم

وقتی می بینم دوسم داری ، از ته دل داد می زنم



نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 11:51 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |






کی گفته زمان طلاست ... !؟
من مزه مزه اش کردم ؛
زمان عین الکله ! ثانیه ثانیه میسوزونه میره تو عمق وجودت ....
مست مست که شدی ، چشاتو باز میکنی
میبینی عمرت گذشته و تو موندی‌و خماری از دست رفتن یک عمر ... !!!


عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی



نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 12:06 ق.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

ا


گر دنیای ما دنیای سنگ است

 

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

 

اگر دنیای ما دنیای درد است

 

بدان عاشق شدن از بحر رنج است

 

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

 

بدان دل عاشق شکستن صد گناه است


نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1390 ساعت 04:02 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

هوا سردست ...

من از عشق لبریزم

چنان گرمم ...

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست!

هوا سردست اما من ...

به شور و شوق دلگرمم

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

تو را هر شب درون خواب می‌بینم

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم

و وقتی از میان کوچه می‌آیی ...

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم ...

به خود آرام می‌گویم :دوباره خواب می‌بینم!

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد

بیا... من دسته های نرگس دی ماه را

در راه می چینم !!

شاعر:سعید كرمی



نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1390 ساعت 01:09 ق.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 01:56 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

این دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد … نمی‏دونم اون روز تو وجودم چی شد

نمیدونم چی شد که وجودم لرزید … دل من این حسو از تو زودتر فهمید

تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟ … چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟

بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟ … هر چی شد از حالا همه چیزش با تو!

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری

دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد … میدونستم خوبی ولی نه تا این حد

انگاری صد ساله که تو رو میشناسم … واسه اینه انقدر روی تو حساسم

منِ احساساتی به تو عادت کردم … هر جا باشم آخر به تو برمیگردم

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری


برای غریبه ی آشنا


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net كلیك كنیدبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


بیاتابرات بگم؛

آسمونا سیاه شده؛

دیگه هرپنجره ه ای به دیواری باز شده؛

بیاتابرات بگم گل توی گلدون خوشكیده دست سردم تاحالادست گرمی ندیده؛

بیاتامثل قدیم واسه هم قصه بگیم ؛گم بشیم تورویاها قصه ازغصه بگیم؛

بیاتابرات بگم قصه بره وگرگ كه چه جور آشنا شدن توی این دشت بزرگ ؛

آخه شب بود میدونی ؟

بره گرگ رانمی دید؟

!بره ازگرگ سیاه حرفهای خوبی شنید.

گرگه بره راتنها به یه شهر تازه برد؛

بره رفت توی خیال گرگه پریدو اون خورد؛

بره باور نمیكرد.

گفت: شاید خواب میبینه اما دید جای دلش خالی مونده توسینه!!!!

بیاتابرات بگم ؛توهمون گرگه بدی كه با نیرنگ وفریب به سراغم امدی!ا


نوشته شده در یکشنبه 12 تیر 1390 ساعت 11:49 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/neon/34pez5x.jpg


صدای پشه گوشم را اره میکرد                                                                                                  

هنوز به سن قانونی نرسیده بودم!

هیچوقت سوپ من را سیر نکرد

هنوز از عشق چیزی نفهمیده بودم

در آن چهار دیواری دری باز نمیشد

هنوز لبخند را از یاد نبرده بودم

بی گمان کسی صدای من را نمی شنید

هنوز توپ بازی شروع دوستی بود

در آن خلوت،ذهنم شلوغ بود.....

هنوز لاو استوری را ندیده بودم!

سقف آن چهار دیواری،کوتاه بود،مانند آلیس در سرزمین عجایب بود!

هنورز ورونیکا تصمیم نگرفته بود بمیرد!

زمان آزادی فردا بود،همه ی روزها فردا بود

هنوزها به پایان رسید که ناگاه صدای رسید!

صدا،صدای پشه در زندان تنهایی بود.........!



نوشته شده در یکشنبه 12 تیر 1390 ساعت 11:14 ب.ظ توسط سعید کرمی نفس | |


:قالبساز: :بهاربیست:



ستاره های نوجوان - آتلیه عکاسی - فایاکس | جدی - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ